گنج

غزل شمارهٔ ۹۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وست۱۱ بیت
سفر دراز نباشد به پای طالب دوستکه زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست
شراب‌خوردهٔ معنی چو در سماع آیدچه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست
هر آن که با رخ منظور ما نظر داردبه ترک خویش بگوید که خصم عربده‌جوست
حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیرکه قطره قطرهٔ باران چو با هم آمد جوست
نمی‌رود که کمندش همی‌بَرَد مشتاقچه جای پند نصیحت‌کنانِ بیهده‌گوست
چو در میانهٔ خاک اوفتاده‌ای بینیاز آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست
چرا و چون نرسد بندگان مخلص رارواست گر همه بد می‌کنی بکن که نکوست
کدام سرو سهی راست با وجود تو قدرکدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست
بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدمکه دل به غمزهٔ خوبان مده که سنگ و سبوست
هزار دشمن اگر بر سرند سعدی رابه دوستی که نگوید به جز حکایت دوست
به آب دیدهٔ خونین نبشته قصهٔ عشقنظر به صفحهٔ اوّل مکن که توبر‌توست