غزل شمارهٔ ۸۹
بِتا هلاک شود دوست در محبت دوستکه زندگانی او در هلاک بودن اوست
مرا جفا و وفای تو پیش یکسان استکه هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهستدو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست
هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباستعلیالخصوص که از دست یار زیباخوست
دلم ز دست به در برد سروبالاییخلاف عادت آن سروها که بر لب جوست
به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینشگرفته بودم و دستم هنوز غالیهبوست
چو گوی در همه عالم به جان بگردیدمز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست
جماعتی به همین آب چشم بیرونینظر کنند و ندانند کآتشم در توست
ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهدمراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست