غزل شمارهٔ ۸۸
با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوستصورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست
گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یاریا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببرآبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست
شاهدش دیدار و گفتن، فتنهاش ابرو و چشمنادرش بالا و رفتن، دلپذیرش طبع و خوست
تا به خود بازآیم آن گه وصف دیدارش کنماز که میپرسی در این میدان که سرگردان چو گوست
عیب پیراهن دریدن میکنندم دوستانبیوفا یارم که پیراهن همیدرّم نه پوست
خاک سبزآرنگ و باد گلفشان و آب خوشابر مرواریدباران و هوای مشکبوست
تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظرمدعی در گفتوگوی و عاشق اندر جستوجوست
هر که را کنج اختیار آمد تو دست از وی بدارکان چنان شوریدهسر پایش به گنجی در فروست
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکنعاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست