غزل شمارهٔ ۶۳۲
سروِ سیمینا به صحرا میروینیک بدعهدی که بی ما میروی
کس بدین شوخی و رعنایی نرفتخود چنینی؟ یا به عمدا میروی؟
رویْ پنهان دارد از مردم پریتو پریروی آشکارا میروی
گر تماشا میکنی در خود نگریا به خوشتر زین تماشا میروی
مینوازی بنده را؟ یا میکشی؟مینشینی یک نفس؟ یا میروی؟
اندرونم با تو میآید ولیکخائفم گر دستِ غوغا میروی
ما خود اندر قید فرمان توایمتا کجا دیگر به یغما میروی
جان نخواهد بردن از تو هیچ دلشهر بگرفتی به صحرا میروی
گر قدم بر چشم من خواهی نهاددیده بر ره مینهم تا میروی
ما به دشنام از تو راضی گشتهایموز دعای ما به سودا میروی
گرچه آرام از دل ما میرودهمچنین میرو که زیبا میروی
دیدهٔ سعدی و دل همراه توستتا نپنداری که تنها میروی