غزل شمارهٔ ۶۳۱
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جویگر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی
ور به خلوت با دلارامت میسر میشوددر سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی
ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است؟تا کجا بودی که جانم تازه میگردد به بوی؟
مطربان گویی در آوازند و مستان در سماعشاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی
ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من میرودگر به تُرک من نمیگویی به تَرک من بگوی
ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تندبازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
گر ببینی گریهٔ زارم ندانی فرق کردکآب چشم است این که پیشت میرود یا آب جوی
گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباشگوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی
ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربانمن دل از مهرش نمیشویم تو دست از من بشوی
سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاهشاهد بازی فراخ و زاهدانِ تنگخوی