غزل شمارهٔ ۶۳۰
مرحبا ای نسیم عنبربویخبری زآن به خشم رفته بگوی
دلبر سستمهرِ سختکمانصاحب دوسترویِ دشمنخوی
گو دگر گر هلاک من خواهیبیگناهم بکُش بهانه مجوی
تشنه ترسم که منقطع گرددور نه باز آید آب رفته به جوی
صبر دیدیم در مقابل شوقآتش و پنبه بود و سنگ و سبوی
هر که با دوستی سَری داردگو دو دست از مراد خویش بشوی
تا گرفتار خم چوگانیاحتمالت ضرورت است چو گوی
پادشاهان و گنج و خیل و حشمعارفان و سماع و هایاهوی
سعدیا شور عشق میگویدسخنانت نه طبع شیرینگوی
هر کسی را نباشد این گفتارعود ناسوخته ندارد بوی