غزل شمارهٔ ۴۲۵
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینمفراز سرو سیمینش گلی بر بار میبینم
مگر طوبی برآمد در سرابستان جان منکه بر هر شعبهای مرغی شکرگفتار میبینم
مگر دنیا سر آمد کاین چنین آزاد در جنتمی بیدرد مینوشم گل بیخار میبینم
عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتمکه مستم یا به خوابم یا جمال یار میبینم
زمین بوسیدهام بسیار و خدمت کرده تا اکنونلب معشوق میبوسم رخ دلدار میبینم
چه طاعت کردهام گویی که این پاداش مییابمچه فرمان بردهام گویی که این مقدار میبینم
تویی یارا که خواب آلود بر من تاختن کردیمنم یا رب که بخت خود چنین بیدار میبینم
چو خلوت با میان آمد نخواهم شمع کاشانهتمنای بهشتم نیست چون دیدار میبینم
کدام آلاله میبویم که مغزم عنبرآگین شدچه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار میبینم
ز گردون نعره میآید که اینت بوالعجب کاریکه سعدی را ز روی دوست برخوردار میبینم