گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۰

زینهار از دهان خندانشو آتش لعل و آب دندانش
مگر آن دایه کاین صنم پروردشهد بوده‌ست شیر پستانش
باغبان گر ببیند این رفتارسرو بیرون کند ز بستانش
ور چنین حور در بهشت آیدهمه خادم شوند غلمانش
چاهی اندر ره مسلماناننیست الا چه زنخدانش
چند خواهی چو من بر این لب چاهمتعطش بر آب حیوانش؟
شاید این روی اگر سبیل کندبر تماشاکنان حیرانش
ساربانا جمال کعبه کجاست؟که بمردیم در بیابانش
بس که در خاک می‌طپند چو گویاز خم زلف همچو چوگانش
لاجرم عقل منهزم شد و صبرکه نبودند مرد میدانش
ما دگر بی تو صبر نتوانیمکه همین بود حد امکانش
از ملامت چه غم خورد سعدیمرده از نیشتر مترسانش