غزل شمارهٔ ۳۳۱
هر که هست التفات بر جانشگو مزن لاف مهر جانانش
درد من بر من از طبیب من استاز که جویم دوا و درمانش
آن که سر در کمند وی داردنتوان رفت جز به فرمانش
چه کند بنده حقیر فقیرکه نباشد به امر سلطانش
ناگزیر است یار عاشق راکه ملامت کنند یارانش
وآن که در بحر قلزم است غریقچه تفاوت کند ز بارانش
گل به غایت رسید بگذاریدتا بنالد هزاردستانش
عقل را گر هزار حجت هستعشق دعوی کند به بطلانش
هر که را نوبتی زدند این تیردر جراحت بماند پیکانش
نالهای میکند چو گریه طفلکه ندانند درد پنهانش
سخن عشق زینهار مگوییا چو گفتی بیار برهانش
نرود هوشمند در آبیتا نبیند نخست پایانش
سعدیا گر به یک دمت بیدوستهر دو عالم دهند مستانش