غزل شمارهٔ ۳۲۹
خوش است درد که باشد امید درمانشدراز نیست بیابان که هست پایانش
نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوستکه جان سپر نکنی پیش تیربارانش
عدیم را که تمنای بوستان باشدضرورت است تحمل ز بوستانبانش
وصال جان جهان یافتن حرامش بادکه التفات بود بر جهان و بر جانش
ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافتکمینه آن که بمیریم در بیابانش
اگر چه ناقص و نادانم این قدر دانمکه آبگینه من نیست مرد سندانش
ولیک با همه عیب احتمال یار عزیزکنند چون نکنند احتمال هجرانش
گر آید از تو به رویم هزار تیر جفاجفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش
حریف را که غم جان خویشتن باشدهنوز لاف دروغ است عشق جانانش
حکیم را که دل از دست رفت و پای از جایسر صلاح توقع مدار و سامانش
گلی چو روی تو گر ممکن است در آفاقنه ممکن است چو سعدی هزاردستانش