غزل شمارهٔ ۳۱
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
بلای غمزه نامهربان خونخوارتچه خون که در دل یاران مهربان انداخت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندمکه روزگار حدیث تو در میان انداخت
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت توبرست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهارکه دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
به چشمهای تو کان چشم کز تو برگیرنددریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
همین حکایت روزی به دوستان برسدکه سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت