گنج

غزل شمارهٔ ۳۰

هر که خصم اندر او کمند انداختبه مراد ویش بباید ساخت
هر که عاشق نبود مرد نشدنقره فایق نگشت تا نگداخت
هیچ مصلح به کوی عشق نرفتکه نه دنیا و آخرت درباخت
آن چنانش به ذکر مشغولمکه ندانم به خویشتن پرداخت
همچنان شُکر عشق می‌گویمکه گرم دل بسوخت جان بنواخت
سعدیا خوش‌تر از حدیث تو نیستتحفهٔ روزگار اهل شناخت
آفرین بر زبان شیرینتکاین همه شور در جهان انداخت