گنج

غزل شمارهٔ ۳۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ریاموخت۱۳ بیت
معلمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانمکه کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
تو بت چرا به معلم روی؟ که بتگر چینبه چین زلف تو آید به بتگری آموخت
هزار بلبلِ دستان‌سرای عاشق رابباید از تو سخن گفتنِ دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمراز آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیلهٔ من عالمان دین بودندمرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گهکه چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل منوجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورعچنان بکند که صوفی قلندری آموخت
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطنکسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روشندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت
به خون خلق فروبرده پنجه کاین حَنّاستندانمش که به قتل که شاطری آموخت
چنین بگریم از این پس که مرد بتوانددر آب دیده سعدی شناوری آموخت