گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۹

تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشدترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفتعاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشد
سروبالای منا گر چون گل آیی در چمنخاک پایت نرگس اندر چشم بینایی کشد
روی تاجیکانه‌ات بنمای تا داغ حبشآسمان بر چهره ترکان یغمایی کشد
شهد ریزی چون دهانت دم به شیرینی زندفتنه انگیزی چو زلفت سر به رعنایی کشد
دل نماند بعد از این با کس که گر خود آهنستساحر چشمت به مغناطیس زیبایی کشد
خود هنوزت پسته خندان عقیقین نقطه‌ایستباش تا گردش قضا پرگار مینایی کشد
سعدیا دم درکش ار دیوانه خوانندت که عشقگرچه از صاحب دلی خیزد به شیدایی کشد