گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۸

مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بِکُشدچو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
به لطف اگر بخرامد، هزار دل ببردبه قهر اگر بستیزد، هزار تن بکشد
اگر خود آب حیاتست در دهان و لبشمرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد
گر ایستاد حریفی، اسیر عشق بمانْدو گر گریخت، خیالش به تاختن بکشد
مرا که قوت کاهی نه، کی دهد زنهاربلای عشق که فرهاد کوهکن بکشد
کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگویبه نقد اگر نکشد عشقم، این سخن بکشد
به شرع، عابد اوثان اگر بباید کُشتمرا چه حاجت کشتن؟ که خود وَثَن بکشد
به دوستی گله کردم ز چشم شوخش گفتعجب نباشد اگر مستِ تیغ‌زن بکشد
به یک نفس که برآمیخت یار با اغیاربسی نماند، که غیرت وجود من بکشد
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدیمرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد؟