بخش ۶ - حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق
یکی شاهدی در سمرقند داشتکه گفتی به جای سمر قند داشت
جمالی گرو برده از آفتابز شوخیش بنیاد تقوی خراب
تعالی الله از حسن تا غایتیکه پنداری از رحمت است آیتی
همی رفتی و دیدهها در پیشدل دوستان کرده جان برخیش
نظر کردی این دوست در وی نهفتنگه کرد باری به تندی و گفت
که ای خیره سر چند پویی پیمندانی که من مرغ دامت نیم؟
گرت بار دیگر ببینم به تیغچو دشمن ببرم سرت بیدریغ
کسی گفتش اکنون سر خویش گیراز این سهلتر مطلبی پیش گیر
نپندارم این کام حاصل کنیمبادا که جان در سر دل کنی
چو مفتون صادق ملامت شنیدبه درد از درون نالهای برکشید
که بگذار تا زخم تیغ هلاکبغلطاندم لاشه در خون و خاک
مگر پیش دشمن بگویند و دوستکه این کشتهٔ دست و شمشیر اوست
نمیبینم از خاک کویش گریزبه بیداد گو آبرویم بریز
مرا توبه فرمایی ای خودپرستتو را توبه زین گفت اولیترست
ببخشای بر من که هرچ او کندو گر قصد خون است نیکو کند
بسوزاندم هر شبی آتششسحر زنده گردم به بوی خوشش
اگر میرم امروز در کوی دوستقیامت زنم خیمه پهلوی دوست
مده تا توانی در این جنگ پشتکه زندهست سعدی که عشقش بکشت