گنج

بخش ۷ - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن

یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپردخنک نیکبختی که در آب مرد
بدو گفت نابالغی کای عجبچو مُردی چه سیراب و چه خشک لب
بگفتا نه آخر دهان تر کنمکه تا جان شیرینش در سر کنم؟
فتد تشنه در آبدان عمیقکه داند که سیراب میرد غریق
اگر عاشقی دامن او بگیروگر گویدت جان بده، گو بگیر
بهشت‌ِ تن‌آسانی آنگه خوریکه بر دوزخ نیستی بگذری
دل تخم‌کاران بود رنج‌کشچو خرمن برآید بخسبند خوش
در این مجلس آن‌کس به کامی رسیدکه در دور آخر به جامی رسید