بخش ۵ - حکایت در معنی اهل محبت
شنیدم که بر لحن خنیاگریبه رقص اندر آمد پری پیکری
ز دلهای شوریده پیرامنشگرفت آتش شمع در دامنش
پراکنده خاطر شد و خشمناکیکی گفتش از دوستداران، چه باک؟
تو را آتش ای دوست دامن بسوختمرا خود به یک بار خرمن بسوخت
اگر یاری از خویشتن دم مزنکه شرک است با یار و با خویشتن
چنین دارم از پیر داننده یادکه شوریدهای سر به صحرا نهاد
پدر در فراقش نخورد و نخفتپسر را ملامت بکردند و گفت
از انگه که یارم کس خویش خوانددگر با کسم آشنایی نماند
به حقش که تا حق جمالم نموددگر هر چه دیدم خیالم نمود
نشد گم که روی از خلایق بتافتکه گم کرده خویش را باز یافت
پراکندگانند زیر فلککه هم دد توان خواندشان هم ملک
ز یاد مِلک چون مَلک نارمندشب و روز چون دد ز مردم رمند
قوی بازوانند کوتاه دستخردمند شیدا و هشیار مست
گه آسوده در گوشهای خرقه دوزگه آشفته در مجلسی خرقه سوز
نه سودای خودشان، نه پروای کسنه در کنج توحیدشان جای کس
پریشیده عقل و پراکنده هوشز قول نصیحتگر آکنده گوش
به دریا نخواهد شدن بط غریقسمندر چه داند عذاب حریق؟
تهیدست مردان پر حوصلهبیابان نوردان پی قافله
عزیزان پوشیده از چشم خلقنه زنار داران پوشیده دلق
ندارند چشم از خلایق پسندکه ایشان پسندیده حق بسند
پر از میوه و سایهور چون رزندنه چون ما سیهکار و ازرق بزند
به خود سر فرو برده همچون صدفنه مانند دریا بر آورده کف
نه مردم همین استخوانند و پوستنه هر صورتی جان معنی در اوست
نه سلطان خریدار هر بندهای استنه در زیر هر ژندهای زندهای است
اگر ژاله هر قطرهای در شدیچو خرمهره بازار از او پر شدی
چو غازی به خود بر نبندند پایکه محکم رود پای چوبین ز جای
حریفان خلوتسرای الستبه یک جرعه تا نفخهٔ صور مست
به تیغ از غرض بر نگیرند چنگکه پرهیز و عشق آبگینهست و سنگ