بخش ۴ - حکایت در معنی تحمل محب صادق
شنیدم که وقتی گدازادهاینظر داشت با پادشازادهای
همیرفت و میپخت سودای خامخیالش فرو برده دندان به کام
ز میدانش خالی نبودی چو میلهمه وقت پهلوی اسبش چو پیل
دلش خون شد و راز در دل بماندولی پایش از گریه در گل بماند
رقیبان خبر یافتندش ز درددگرباره گفتندش اینجا مگرد
دمی رفت و یاد آمدش روی دوستدگر خیمه زد بر سر کوی دوست
غلامی شکستش سر و دست و پایکه «باری نگفتیمت ایدر مپای»
دگر رفت و صبر و قرارش نبودشکیبایی از روی یارش نبود
مگسوارش از پیش شکر به جوربراندندی و بازگشتی بهفور
کسی گفتش ای شوخ دیوانهرنگعجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!
بگفت این جفا بر من از دست اوستنه شرطیست نالیدن از دست دوست
من اینک دم دوستی میزنمگر او دوست دارد وگر دشمنم
ز من صبر بی او توقع مدارکه با او هم امکان ندارد قرار
نه نیروی صبرم، نه جای ستیزنه امکانِ بودن، نه پای گریز
مگو زین در بارگه سر بتابوگر سر چو میخم نهد در طناب
نه پروانه جان داده در پای دوستبه از زنده در کنج تاریک اوست؟
بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟بگفتا به پایش در افتم چو گوی
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟بگفت این قدر نبود از وی دریغ
مرا خود ز سر نیست چندان خبرکه تاج است بر تارکم یا تبر
مکن با من ناشکیبا عتیبکه در عشق صورت نبندد شکیب
چو یعقوبم ار دیده گردد سپیدنبُرّم ز دیدار یوسف امید
یکی را که سر خوش بود با یکینیازارد از وی به هر اندکی
رکابش ببوسید روزی جوانبرآشفت و برتافت از وی عنان
بخندید و گفتا «عنان برمپیچکه سلطان عنان برنپیچد ز هیچ
مرا با وجود تو هستی نماندبه یاد توام خودپرستی نماند
گرم جرم بینی مکن عیب منتویی سر بر آورده از جیب من
بدان زَهره دستت زدم در رکابکه خود را نیاوردم اندر حساب
کشیدم قلم در سر نام خویشنهادم قدم بر سر کام خویش
مرا خود کُشد تیر آن چشم مستچه حاجت که آری به شمشیر دست؟
تو آتش به نی در زن و در گذرکه نه خشک در بیشه مانَد نه تر»