بخش ۳ - در محبت روحانی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواستچنین فتنهانگیز و فرمانرواست،
عجب داری از سالکان طریقکه باشند در بحر معنی غریق؟
به سودای جانان به جان مشتغلبه ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یاد حق از خلق بگریختهچنان مست ساقی که می ریخته
نشاید به دارو دوا کردشانکه کس مطلع نیست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوشبه فریاد قالوا بلی در خروش
گروهی عمل دار عزلت نشینقدمهای خاکی، دم آتشین
به یک نعره کوهی ز جا بر کنندبه یک ناله شهری به هم بر زنند
چو بادند پنهان و چالاک پویچو سنگند خاموش و تسبیح گوی
سحرها بگریند چندان که آبفرو شوید از دیدهشان کحل خواب
فرس کشته از بس که شب راندهاندسحرگه خروشان که واماندهاند
شب و روز در بحر سودا و سوزندانند ز آشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورتنگارکه با حسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل به پوستوگر ابلهی داد، بیمغز اوست
می صرف وحدت کسی نوش کردکه دنیا و عقبی فراموش کرد