بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز
یکی خرده بر شاه غزنین گرفتکه حسنی ندارد ایاز ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشد نه بویغریب است سودای بلبل بر اوی!
به محمود گفت این حکایت کسیبپیچید از اندیشه بر خود بسی
که عشق من ای خواجه بر خوی اوستنه بر قد و بالای نیکوی اوست
شنیدم که در تنگنایی شتربیفتاد و بشکست صندوق در
به یغما ملک آستین برفشاندوز آنجا به تعجیل مرکب براند
سواران پی در و مرجان شدندز سلطان به یغما پریشان شدند
نماند از وشاقان گردن فرازکسی در قفای ملک جز ایاز
نگه کرد کای دلبر پیچ پیچز یغما چه آوردهای؟ گفت هیچ
من اندر قفای تو میتاختمز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتی هست در بارگاهبه خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طریقت بود کاولیاتمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوستتو در بند خویشی نه در بند دوست
تو را تا دهن باشد از حرص بازنیاید به گوش دل از غیب راز
حقیقت سرایی است آراستههوی و هوس گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گردنبیند نظر گرچه بیناست مرد