گنج

بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او

به مجنون کسی گفت کای نیک پیچه بودت که دیگر نیایی به حی؟
مگر در سرت شور لیلی نماندخیالت دگر گشت و میلی نماند؟
چو بشنید بیچاره بگریست زارکه ای خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلی دردمند است ریشتو نیزم نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بودکه بسیار دوری ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خویپیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوستکه حیف است نام من آنجا که اوست