بخش ۱۴ - حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب
میان دو عم زاده وصلت فتاددو خورشید سیمای مهتر نژاد
یکی را به غایت خوش افتاده بوددگر نافر و سرکش افتاده بود
یکی خلق و لطف پریوار داشتیکی روی در روی دیوار داشت
یکی خویشتن را بیاراستیدگر مرگ خویش از خدا خواستی
پسر را نشاندند پیران دهکه مهرت بر او نیست مهرش بده
بخندید و گفتا به صد گوسفندتغابن نباشد رهایی ز بند
به ناخن پری چهره میکند پوستکه هرگز بدین کی شکیبم ز دوست؟
نه صد گوسفندم که سیصد هزارنباید به نادیدن روی یار
تو را هر چه مشغول دارد ز دوستاگر راست خواهی دلارامت اوست
یکی پیش شوریده حالی نبشتکه دوزخ تمنا کنی یا بهشت؟
بگفتا مپرس از من این ماجراپسندیدم آنچ او پسندد مرا