گنج

بخش ۱۷ - حکایت

قضا را من و پیری از فاریابرسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود برداشتندبه کشتی و درویش بگذاشتند
سیاهان براندند کشتی چو دودکه آن ناخدا نا خدا ترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفتبر آن گریه قهقه بخندید و گفت
مخور غم برای من ای پر خردمرا آن کس آرد که کشتی برد
بگسترد سجاده بر روی آبخیال است پنداشتم یا به خواب
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفتنگه بامدادان به من کرد و گفت
تو لنگی به چوب آمدی من به پایتو را کشتی آورد و ما را خدای
چرا اهل معنی بدین نگروندکه ابدال در آب و آتش روند؟
نه طفلی کز آتش ندارد خبرنگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان که در وجد مستغرقندشب و روز در عین حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خلیلچو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودک به دست شناور برستنترسد وگر دجله پهناورست
تو بر روی دریا قدم چون زنیچو مردان که بر خشک تردامنی؟