بخش ۳۹ - گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی
چو شمشیر پیکار برداشتینگه دار پنهان ره آشتی
که لشکر شکوفان مغفر شکافنهان صلح جستند و پیدا مصاف
دل مرد میدان نهانی بجویکه باشد که در پایت افتد چو گوی
چو سالاری از دشمن افتد به چنگبه کشتن درش کرد باید درنگ
که افتد کز این نیمه هم سروریبماند گرفتار در چنبری
اگر کشتی این بندی ریش رانبینی دگر بندی خویش را
نترسد که دورانش بندی کندکه بر بندیان زورمندی کند؟
کسی بندیان را بود دستگیرکه خود بوده باشد به بندی اسیر
اگر سر نهد بر خطت سروریچو نیکش بداری، نهد دیگری
اگر خفیه ده دل بدست آوریاز آن به که صد ره شبیخون بری