غزل شمارهٔ ۹۲
نرگست آن کند به شهلائیکه ندیده است چشم بینائی
آفت پارسایی و پرهیزآتش خرمن شکیبائی
تو به شوخی چگونه مشهوریمن چنان شهرهام به شیدائی
هر کجا هست میکشد ناچارحسن شوخی وعشق رسوائی
دل اگر آهن است آب شودچون تو جام کرشمه پیمائی
گاه نظاره حیرت حسنتخون کند در دل تماشائی
از غم دوری تو نزدیک استچون رضی سوزم از شکیبائی