گنج

غزل شمارهٔ ۹۳

از لطف چو در نظر نمی‌آییاز پرده چرا به در نمی‌آیی
در مدرک عقل و حس نمی‌گنجیدر گوشهٔ مختصر نمی‌آیی
جانم بر لب ز انتظار آمدتسلیم کنم اگر نمی‌آیی
پر شد همه بام و بر ز غوغایتبا آنکه به بام در نمی‌آیی
هنگام تلافی دل‌افکارانبا عشوهٔ خویش بر نمی‌آیی
ما بر در هجر جان دهیم و توبا ما ز در دگر نمی‌آیی
ای گریه بلات چیست کز چشممبی‌لخت جگر به در نمی‌آیی
کیفیت زندگی نمی‌فهمیتا با غم عشق بر نمی‌آیی
تا یک سر موی از تو می‌ماندبا یک سر موی بر نمی‌آیی
گفتی که نمانده پای رفتارمای مرد چرا به سر نمی‌آیی
هرگز نروی که باز در چشممخوشتر ز دم دگر نمی‌آیی
عمرت شد و توشه‌ای نمی‌بندیگویا تو بدین سفر نمی‌آیی
دیگر به سر رضی نمی‌آیدای عمر چرا به سر نمی‌آیی