غزل شمارهٔ ۸۸
ای که در ره عرفان مستمند برهانیترسمت چو خر در گل عاقبت فرو مانی
سبحه زهد و سالوسی، خرقه زرق و شیادیآه ازین خدا ترسی، داد از این مسلمانی
مشکل ار بکف آری، بعد از این بدشواریآنچه دادهای از کف پیش از ین بآسانی
این ضیا ندارد مه این صفا ندارد گلکس بتو نمیمٰاند تو بکس نمیمانی
روشنی طور است این یا فروغ آن چهرهموج بحر نور است این یا ریاض پیشانی
ای هلاک چشمت من تا بچند مخموریای اسیر زلفت دل تا به کی پریشانی
کرده از دل و جانت، ای جهان زیبائیآسمٰان زمین بوسی، آفتاب دربانی
نیستم چو نامردان در لباس رعنائیسرکش و سرافرازم شعله سان به عریانی
کار من رضی از زهد چونکه بر نمیآیدمیروم تلافی را بعد ازین به رهبانی