گنج

غزل شمارهٔ ۸۷

نه رسم دیر و نه آیین کعبه می‌دانیندانمت چه کسی، کافری، مسلمانی
به مال و جاه چه نازی، که شخص نمرودیبه خورد و خواب چه سازی که نفس حیوانی
تمیز نیک و بد از هم نکردنت سهل استبلاست اینکه تو بد نیک و نیک بد دانی
درین جهان ز تو حیوان به جان خود ماندهکه ره بسی است ز تو تا جهان انسانی
به غیر انسان هر چیز گویمت شادیبه غیر آدم هر چیز خوانمت آنی
چه جانور کنمت نام مانده‌ام حیرانبه هیچ جانوری غیر خود نمی‌مانی
چه لازم است مدارا دگر به دشمن و دوستکنون که گشت رضی کشتی تو طوفانی