غزل شمارهٔ ۵۱
با رخ همچو صبح و زلف چو شامبامدادان بر آی بر لب بام
تا بدانند نور از ظلمتتا شناسند صبح را از شام
بگذری گر ز معبد گبرانور بر آئی به قبلهٔ اسلام
نشناسند زاهدان محرابنپرستند کافران اصنام
محض عشوه است مر تو را ترکیبوز کرشمه است مر تو را اندام
از دعای فرشته بیزارمگر از آن لب دهی مرا دشنام
گر بسنجی تو عقل را با عشقمی بدانی تو نور را ز ظلام
نکنی فرق نیک را از بدنشناسی حلال را ز حرام
دور از آن آستان نمیمیرمآه از این روی، آه از این اندام
قصهٔ خود رضی بیا و مگواز تو چون کس نمیبرد پیغام