غزل شمارهٔ ۵۲
چو از جور رقیبان از در او بار میبستمره آمد شدن از گریه بر اغیار میبستم
خوش آن خاری که چون سنگش بسر میزد من از حسرتچو گل میچیدم و بر گوشهٔ دستار میبستم
گشادم از در پیر مغان شد کاشکی ز اولز کف تسبیح میافکندم و زنار میبستم
در آمد میشدم صد بار افزون از در یاریدل خود گر رضی بر صورت دیوار میبستم