غزل شمارهٔ ۵۰
گلها ز من شکفته مگر بانگ بلبلمشب چشم من نخفت، مگر شبنم گلم
خون در دلم همی کند از آب کوثرمجا در دلش نمیکنم ار سحر باطلم
حسن تو بیتأملم از هوش میبردبا آنکه در نگاه تو من بی تأملم
اندک اندک بر سر کوی تو فندی میزنمپیش تو پستیم و یا هوی بلندی میزنیم
هر چه میگوئیم از آن میدهد سرها ببادبر در اندیشه زین پس قفل و بندی میزنیم
تو زما مشنو سخن با ما مگو و ز ما مپرسهر چه بادا باد گویا حرف چندی میزنیم
گاه میگرییم و گاهی خنده بر هم میکنیمما و گردون یکدگر را ریشخندی میزنیم