گنج

غزل شمارهٔ ۴۹

قافیه: وزم۶ بیت
همه دردم همه داغم همه عشقم همه سوزمهمه در هم گذرد هر مه و سال و شب و روزم
وصل و هجرم شده یکسان همه از دولت عشقتچه بخندم چه بگریم چه بسازم چه بسوزم
گفتنی نیست که گویم ز فراقت به چه حالمحیف و صد حیف که دور از تو ندانی به چه روزم
دست و پایم طپش دل همه از کار فکندهچشم بر جلوهٔ دیدار نیفتاده هنوزم
غصهٔ‌ بی‌غمیم داغ کند ور نه بگویمداغ بی‌دردیم از پا فکند ور نه بسوزم
رضیم، جملهٔ آفاق فروزان ز چراغمهمچو مه، چشم به دریوزهٔ خورشید ندوزم