گنج

غزل شمارهٔ ۴

قافیه: انرا۹ بیت
نقابی بر افکن ز پی امتحان راکه تا بینی از جان لبالب جهان را
چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگیبرقص اندر آری زمین و زمان را
بروی زمین مهروار ار بخندیبزیر زمین درکشی آسمان را
من از حسرت رویش از هوش رفتمخدایا شکیبی تماشاکنان را
به دل زان نداریم یک مو گرانیکه بر سر کشیدیم رطل گران را
بهارت دلا کس ندانست چون شدبهر حال دریاب فصل خزان را
فراموش کردند از مهربانیچه افتاد یاران نامهربان را
از آن نام تو بر زبان می نراندمکه میسوخت نام تو کلام و زبان را
رضی این چه شور است در نالهٔ توکه از هوش بردست پیر و جوان را