غزل شمارهٔ ۵
چون مهر بر آی بام و ایوان رابگداز چو موم سنگ و سندان را
امشب مه چارده ز خورشیدمشرمنده نشد ببین تو عرفان را
در سینه هزار چاکم افزون شدتا دیدهام آن چاک گریبان را
بنگر که بهم چگونه میجوشندآن آتش لعل و آب حیوان را
بنشین که ز کفر و دین برآوردهسودای تو کافر و مسلمان را
الماس بریز بر سر زخممخالی مکن از نمک نمکدان را
آن به که ز شکوه لب فرو بندیمبر هم بزنیم زور دیوان را
ای آنکه به سر هوای او داریآغشته بخون ببین شهیدان را
چون نسبت او بجان توانم کردچون نیست به جان نسبتی جان را
از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتندکردیم چو امتحان حریفان را
عاجز گشتی ور نه باشد از هوئیریزم به خاک خون خاقان را
کم فرصتی ار نباشد از آهیبر باد دهیم خاک کیوان را
از ما بطلب هر آنچه میخواهیدر فقر کن امتحان فقیران را
دیگر بخدای بر نداری دستبشناسی اگر علی عمران را
برخیز رضی ازین میان برخیزبا هم بگذار جان و جانان را