گنج

غزل شمارهٔ ۳۲

حیف که اوقات ما تمام هبا شدعمر گرانمایه صرف چون و چرا شد
ما حصلی خود نداشت غیر ندامتحیف ز عمری که صرف مهر و وفا شد
آنکه جمٰال تو دید بی دل و دین گشتو آنکه وصال تو یافت بی سر و پا شد
یار شد اغیار و روزگار دگر شدروزی کافر مبٰاد آنچه به ما شد
دین و دلی داشتیم و خاطر جمعیزلف پریشان و چشم مست بلا شد
غیر نکرد آنچه ما ز خویش کشیدیمهجر نکرد آنچه روز وصل بما شد
دربدر افتاد و اختیار نماندشاز درت آنکو به اختیار جدا شد
مرگ رضی موجب ملال تو گردیدزنده بلا بس نبود مرده بلا شد