گنج

غزل شمارهٔ ۳۳

قافیه: اند۱۸ بیت
در روی تو دل به ما نمیمٰانددر راه تو سر ز پا نمیمٰاند
برقع ز جمٰال اگر براندازییک خرقهٔ پارسا نمیمٰاند
گر جلوه چنین کنی تو، یک زاهددر گوشهٔ انزوا نمیمٰاند
گر نیم تبسم از لبان ریزییک خاطر مبتلا نمیمٰاند
یا رب تو چه قبله‌ای که در طوفتیک حاجت ناروا نمیمٰاند
آیم چو برت که مُدعا گویمصد حیف که مدعا نمیمٰاند
ای عشق که سوزیم به کام دلکام تو ز اژدها نمیمٰاند
آغشته به خاک و خون شهیدان راکوی تو ز کربلا نمیماند
ای ماه اگر به او تو مانندیاو هیچ بتو چرا نمیمٰاند
گر جان برود چه غم فدای اوآخر غم او به ما نمیمٰاند
جان رفت و برفت از سرم سوداشبیگانه به آشنا نمیمٰاند
خوش باش بدوستان که این بستانپیوسته به این هوا نمیمٰاند
می‌خور دمی و غنیمتی بشمرکاین نغمه به این نوا نمیمٰاند
گوئی که رسی به مرگ از هجرمهجر تو ز مرگ وا نمیمٰاند
رندی که نمانده هیچ در جائیدرمانده به هیچ جا نمیمٰاند
ای آنکه نشان کوی او پرسیآنجاست که سر ز پا نمیمٰاند
گفتی که بیا اگر جگر داریآنجا جگری به ما نمیماند
زنهار مگوی از رضی حرفیکان هیچ به حرف ما نمیمٰاند