گنج

غزل شمارهٔ ۳۱

سرم بالش تنم مفرش بسوزدبه هر ناخوش که رفته خوش بسوزد
از آن پنهان نمٰایم آتش خویشکه میترسم دل آتش بسوزد
ز گریه سوختم یا رب که دیدستکه آبی آید و آتش بسوزد
رضی دور از تو می‌سوزد چه حال استکه خس از دوری آتش بسوزد