غزل شمارهٔ ۲
شوری نهچنان گرفت ما راکز دست توان گرفت ما را
ما هیچ گرفتهایم از اواو هیچ از آن گرفت ما را
هر گه بتو عرض حال کردیمدر حال زبان گرفت ما را
درد دل ما نمیکنی گوشدرد دل از آن گرفت ما را
هشدار که صرصر اجل هانچون باد خزان گرفت ما را
مردیم و ز کس وفا ندیدیمدل از همه زان گرفت ما را
هر دوست که در جهان گرفتیمدشمن به از آن گرفت ما را
هر چند که راستیم چون تیراو همچو کمان گرفت ما را
گفتیم که بشکنیم توبهماه رمضان گرفت ما را
یا رب به زبان چه رانده بودیمکاتش به زبان گرفت ما را
دیدیم جهان به جز طرب نیستز آن دل ز جهان گرفت ما را
پا از سر ما نمیکشد غمگوئی به ضمان گرفت ما را
بس حرف که بر رضی گرفتیمبعضی سخنان گرفت ما را