غزل شمارهٔ ۱۶
مرا در دل غم جانانهای هستدرون کعبهام بتخانهای هست
ز لب مهر خموشی بر ندارمکه در زنجیر من دیوانهای هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آیدکه آنجا نالهٔ مستانهای هست
نمیدانم اگر نار است اگر نورهمی دانم که آتش خانهای هست
درخشان اختری شو گیتی افروزو گر نه شمع در هر خانهای هست
رضی گویی کجٰا آرام داریکهن ویرانه، ماتم خانهای هست