غزل شمارهٔ ۱۵
نه پر ز خون جگرم از سپهر مینائی استهلاک جانم ازین بیوفای هر جائی است
یکی ببین و یکی جوی و جز یکی مپرستاز آن جهت که دو بینی قصور بینائی است
وفا و مهر از آن گل طمع مدار ای دلتوقع ثمر از بید باد پیمائی است
جدا ز خویشتنم زنده یکنفس مپسندکه دور از تو هلاکم به از شکیبائی است
چه میکشی به نقاب آفتاب، بنگر کزتحیر تو که خون در دل تماشائی است
من از تو جز تو نخواهم، که در طریقت عشقبغیر دوست تمنا ز دوست، رسوائی است
عجب نمک به حرامی است دور از تو رضیکه با وجود خیالت به تنگ تنهائی است