گنج

غزل شمارهٔ ۱۴

قافیه: انگرفتهاست۱۱ بیت
عشقی بتازه باز گریبان گرفته استآه این چه آتش است که در جان گرفته است
ایدل ز اضطراب زمانی فرو نشیندستم بزور دامن جانان گرفته است
آن لعل آبدار ز تسخیر کائناتخاصیت نگین سلیمان گرفته است
از هر طرف که میشنوم بانگ غرقه استدریای عشق بین که چه طوفان گرفته است
دارد سر خرابی عٰالم به گریه بازاین دل که، همچو شام غریبان گرفته است
آه و فغان شیونیانم بلند شدگویا طبیب دست ز درمان گرفته است
نیلی قبا و طره پریشان و سینه چاکآئین ماتمم به چه سامان گرفته است
صوفی بیا که کعبهٔ مقصود در دلستحاجی به هرزه راه بیابان گرفته است
یا رب کجا رویم که در زیر آسمٰانهر جا که میرویم چو زندان گرفته است
نتوان گشودنش به نسیم ریاض جلدآندل که در فراق عزیزان گرفته است
کافر چنین مبٰاد ندانم رضی تو رادود دل کدام مسلمان گرفته است