گنج

قطعهٔ ۷ - سرنوشت

اعرابی‌ای به دجله کنار از قضای چرخروزی به نیستانی شد ره‌سپر همی
ناگه ز کینه‌توزی گردون گرگ‌خویشیری گرسنه گشت بدو حمله‌ور همی
مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناکشد بر فراز نخلی آسیمه‌سر همی
چون بر فراز نخل کهن بنگریست مردماری غنوده دید در آن برگ و بر همی
گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخبودش به زیر و مار سیه بر زبر همی
نه پای آنکه آید ز آن جایگه فرودنه جای آن که ماند بر شاخ تر همی
خود را درون دجله فکند از فراز نخلکز مار گرزه وارهد و شیر نر همی
بر شط فرو نیامده آمد به سوی اوبگشاده کام جانوری جان شکر همی
بیچاره مرد ز آن دو بلا گرچه برد جاندرماند عاقبت به بلای دگر همی
از چنگ شیر رست و ز چنگ قضا نرستالقصه گشت طعمه آن جانور همی
جادوی چرخ چون کند آهنگ جان توزاید بلا و حادثه از بحر و بر همی
کام اجل فراخ و تو نخجیر پای بنددام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی
ور ز آنکه بر شوی به فلک همچو آفتابصیدت کند کمند قضا و قدر همی