گنج

شمارهٔ ۹۸

۷ بیت
ز کوی یار به من زان خبر نمی آیدکه هر که می رود آنجا دگر نمی آید
مده به روز دگر وعده ی وصال و مروکه بی تو صبر ز من این قدر نمی آید
به کار عاشقی ای عیب جو مکن عیبمکه غیر از این هنر از من هنر نمی آید
فغان ز سختی آن دل که نرم کردن آنز ناله ی شب و آه سحر نمی آید
به این جمال کسی را که در نظر آییجمال مهر و مهش در نظر نمی آید
در این چمن منم آن باغبان که پروردمهزار نخل و یکی زان به بر نمی آید
نمی شود ز تو کام دلش روا امارفیق با دل خودکام برنمی آید