شمارهٔ ۹۹
آنچنان از تب عشق تو تنم میسوزدکه ز تاب تب تن پیرهنم میسوزد
شعلهخویی زده در جان من آتش که اگربرمش نام، زبان در دهنم میسوزد
تا مرا ز آتش غیرت بگدازد با غیرمیکند گرمی و در انجمنم میسوزد
قصهٔ لیلی و شیرین شنوم چون جاییدرد مجنون و غم کوهکنم میسوزد
در هوای گل رویش چو به گلگشت چمنمیروم نالهٔ مرغ چمنم میسوزد
میشود شمع سراپردهٔ اغیار ز رشکهمچو پروانه به هر انجمنم میسوزد
طُرفه حالیست رفیق این که چو پروانه و شمعیار با خویش به یک پیرهنم میسوزد