شمارهٔ ۷۸
به من یارم سر یاری نداردسر یاری و دلداری ندارد
شب مستی کشد بی جرمم اماخبر از روز هشیاری ندارد
چو دیدم اولش گفتم که داردوفاکاری، جفا آری ندارد
مجو کام دل خود زان دلازارکه کاری جز جفاکاری ندارد
ندانستم که دارد آن جفاکارجفاکاری وفاداری ندارد
وفاداری چه داری از کسی چشمکه کاری جز جفاکاری ندارد
رفیق از بسکه محو اوست چشممخبر از خواب و بیداری ندارد