شمارهٔ ۷۷
چه می در جام من پیر مغان کردکه در پیرانه سر بازم جوان کرد
نه دربانم جدا زان آستان کردجدا زان آستانم آسمان کرد
گمان بد به من آن بی وفا بردمرا آن بی وفا چون خود گمان کرد
دمی کان رشک سرو و غیرت گلبه عزم سیر جا در گلستان کرد
چو بلبل گل از آن رخ ناله برداشتچو قمری سرو از آن قامت فغان کرد
هزاران روز شب کردی به اغیارشبی هم روز با ما می توان کرد
مزن بر ما به رندی طعنه ای شیخترا هر کس چنین، ما را چنان کرد
رفیق این دولت من بس، که بختمگدای درگه پیر مغان کرد