گنج

شمارهٔ ۶۸

۷ بیت
دریغ یار عزیزم که از وفا عاری استتمام دلبری و ناتمام دلداری است
مکن به زاری ما گوش و داد جور بدهکه حسن ما و تو در زاری و دلازاریست
رقیب با سگ او یار شد فغان که مراگذار از آن سر کو بعد از این بدشواریست
به عشق کوش که کارآزمودگان گویندکه کار دهر بجز عشق جمله بیگاریست
وصال او که شهان راست آرزو در خوابزهی طمع که گدا را هوس به بیداریست
ز دوش بار علایق بنه که سالک رابهین تهیه سیر و سفر سبکباریست
رفیق شکوه ز بیماریم پر است امانه آنقدر که شکایت ز بی پرستاریست