شمارهٔ ۵۵
آن را که به کف سیمی و در دست زری نیستدر بر بت سیمن بر و زرین کمری نیست
شادم که مرا یار اگر از سر یاریباری نظرش نیست نظر با دگری نیست
هرگز سحری نیست شب تیره ی ما رابا آنکه شبی نیست که او را سحری نیست
گر دختر رز فی المثل از شیرهٔ جانستتلخست اگر از کف شیرین پسری نیست
زان نیست رفیقم خبر از خویش که از یارآن را خبری هست که از خود خبری نیست