شمارهٔ ۵۴
آنکه از عار به یاران نشود یار اینستوانکه دارد ز من و یاری من عار اینست
آن جفاکار که کارش ز جفاکاری نیستجز جفاکاری یاران وفادار اینست
آن ستمکار که از تیغ ستم می ریزدخون یار از پی دلجویی اغیار اینست
آن شکر لب که چو فرهاد مدامم داردتلخکام از لب شیرین شکربار اینست
دل بیمار مرا از لب شکربارتشربتی ده که دوای دل بیمار اینست
گفت از سینه فغان من و دل هرکه شنیددر قفس ناله ی مرغان گرفتار اینست
ز اشک خونین خبر حال دلم پرس، رفیقکه ز حال دل خون گشته خبردار اینست